رضا قليخان هدايت
2162
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كان علم و سخن حكمت يمگان است * تا من اى مرد خردمند به يمگانم گر دگر گشت تنم نيست عجب زيراك * از تن تيره درين گنبد گردانم با گروهى كه بخندند و بخندانند * چون كنم چون نه بخندم نه بخندانم از غم آنكه دى از بهر چه خنديدم * خود من امروز بدل خسته و گريانم خنده از بىخردى خيزد و چون خندم * چون خرد سخت گرفته است گريبانم تازه رويم به مثل لالهء نعمان بود * كاه پوسيده شده لالهء نعمانم گر به ياد تو كنم خرمن خود را باد * نبود فردا جز باد در انبانم دى بدشت از سر چو گوى همىگشتم * وز جفاى فلك امروز چو چوگانم گر من آنم كه چو ديباچهء نو بودم * چونكه امروز چو خفتانهء خلقانم زين پسم باز كجا برد همىخواهد * چون برون آرد از اين خانهء ويرانم گر به دندان به جهان خيره درآويزم * نهلندم ببرند از بن دندانم پيشتر زان كه از اين خانه بخوانندم * نامهء خويش هم امروز فروخوانم حق هركس به كم آزارى بگذارم * كه مسلمانى اين است و مسلمانم خشم يكسو كن اينك من و اينك تو * گر سوارى پس پيش آى به مىدانم چون بحرب آيى با دشنهء نرمآهن * مكن اى غافل بنديش ز سوهانم تختهء كشتى نوحم به خراسان در * لاجرم هيچ خطر نيست ز طوفانم غرقهاند اهل خراسان و نه آگاهند * سر به زانو بر مانده چنين زانم اى سرمايهء هر نصرت مستنصر * من اسير غلبهء لشكر شيطانم هم در تجريد و تفريد خود گفته اگر بر تن خويش سالار و ميرم * ملامت همى چون كنى خير خيرم چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشكر ندارم اميرم به تاج و سريرند شاهان مشهر * مرا علم و دينست تاج و سريرم به چشمم ندارد خطر سفله گيتى * به چشم خردمند ازيرا خطيرم به گاه درشتى درشتم چو سوهان * به هنگام نرمى به نرمى حريرم